Pieces of dreams
Floating away on
Pieces of dreams
Making love
and
making believe
Shaping our lives from
Pieces of dreams
.............................
This is just a wish
یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹
Requiem For a Dream
ارسال شده توسط مه تا در 3:59 AM |
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
!I Hate

داگويل يك شهر نيست! داگويل نماد است. نمادي كه مي تواند هر جايي را توصيف كند.اصلا داگويل يك مكان نيست. داستان يك مكان هم نيست داگويل داستان انسان هاست و داگويل مي تواند نماد ما باشد . داگويل نماد نجابت بيمارگونه و نشانه اي از ضعف بي حد انسان است كه به واسطه آن به سرسپردگي محض تبديل مي شود داگويل نماد پروسه توليد نفرت نابودكننده اي كه با سكوت و رضا و تسليم شروع مي شود و به بي رحمي و كشتار ختم مي شود. نفرتي است كه بذر آن در درون روح انسان كاشته مي شود و چنان ريشه در وجود آدم مي زند كه مي تواند در آتش سوزنده اش همه را خاكستر كند. در داگويل انسان كالا مي شود و كالا مي تواند همه وقت و همه جا مبادله شود. گريس كالايي است كه دست به دست مي شود و هر كس به هر نحوي از ان سود مي جويد . گريس در داگويل نماد انسان كالا شده اي است كه به مرور مي گندد و فاسد مي شود. حاصل اين گنديدگي مرگي است كه دامن همه ميگيرد .در داگويل است كه انسان پي مي برد كه گاهي سگها بر انسانها شرف دارند و انسانهايند كه از حيوانات پست تر مي شوند. در داگويل انسانها در پشت نقابشان خود را بسيار منزه و مقبول جلوه مي دهند . گذشت زمان كم كم نقابها را برافكنده و ذات پليدي از انسان به تصوير كشيده مي شود كه در نوع خود پليدترين است ! داگويل نماد نابودي احساسات و عواطف يك انسان است با نوعي نجابت كثيف در برخورد با مردماني است كه مي توانند حداكثر استفاده از اين خاصيت آدم بكنند و توجيهاتبه ظاهر موجهي هم براي آن داشته باشند. مي توانند از انسان برده اي بسازند و مي توانند كارخانه توليد نفرت شوند. فيلم كه تمام مي شود هي از خودت مي پرسي براستي داگويل كجاي اين كره خاكي است؟ وبه اين نتيجه مي رسي كه داگويل هركجا مي تواند باشد! هركجا مي تواند اين پروسه نفرت بوسيه انسانها طي شود فرقي نميكند كجا آفريقا يا امريكا يا آسيا. فرقي نمي كند آدمهايش با چه زباني حرف بزنند . يك چيز ميان اهالي داگويل مشترك است و آن پليدي ذات انسان است .
آيا ما در همه اين سالها گريس نبوده ايم؟ آيا داگويل از ما موجوداتي متنفر نساخته است؟
نفرتي كه اين روزها در جامعه ما جاري است تداعي كننده داگويل در ذهن بسياري از ماست ..
ارسال شده توسط مه تا در 12:29 AM |
سهشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
A Short Story
آنها هم با هم دعوا مي كنند . گاهي دعوا يك شبانه روز طول مي كشد. زن ميداند كه مرد هيچ وقت اين دعواها را جدي نمي گيرد وسطش هي خميازه مي كشد !
اما هميشه دعوایشان هم كه مي شود هر كس پشت پنجره خودش نشسته و ميدانند كه نبايد منتظر چيزي غير از اين باشند . آنها تقريبا هيچ وقت قهر نمي كنند چون فايده اي هم ندارد يعني نمي توانند.
زندگيشان نه واقعي است و نه مي تواند باشد و زندگي آنها همين است كه در كابلهاي پيدا و نا پيدايي كه از كف اقيانوس گذشته اند و آسمانها را در نورديده اند جاري است و مي دانند كه هميشه همين خواهد بود!
آنها از هم دلخور هم كه بشوند هيچ وقت چشمهاي همديگر را نمي بينند. هرگز نه بغض هم مي بينند و نه اشكهايي كه در چشمهايشان دودو مي زند و نه مي توانند سر به سينه هم بگذارند تا خالي شوند
آنها هر كدام در دنياي خودشان تنهايند و به آينده اي كه ندارند فكر مي كنند! اين را وقتي كه سالي يكبار چشمهایشان را ببينند درك مي كنند . زن فکر می کند شايد او هم همين را درك مي كند كه وقتي هم كه حضورش واقعي مي شود وقتش هميشه پر از آدمهاي واقعي است كه البته مجبور است ! طفلكي روح خسته ای كه بايد جور همه اينها را بكشد و گلويی كه درد بغض ها هميشه آزارش مي دهند ، قلبی كه زود مي شكند ، دستانی كه هميشه مي لرزند و پاهاي كه به دردي هميشگي عادت دارند و ايستادن را نميتوانند تحمل كنند!
گاهي زن از پشت اين پنجره مي لرزد و از سرمايش گاهي واقعا پاهايش بي حس مي شود . انگار خونش يخ زده باشد ولي او نمي بيند البته بهتر كه نمي بيند آخر ديدن هم ندارد.گاهي حتي به اين هم فكر مي كند كه شايد مرگ من هم پشت همين پنجره مجازي باشد مثل يك اتفاق ساده و كساني هم پشت سر من حرف بزنند كه بدبخت به اينترنت معتاد بود وآخرش هم پشت كامپيوترش جان داد.. زن فکر میکند :كسي چه ميداند.. كسي چه ميداند درد داشتن و در عين حال نداشتن را... كسي چه ميداند زجر بودن و در عين حال نبودن.. من نيستم ولي فكر مي كنم هستم
من ندارم ولي فكر مي كنم دارم،من تمام شده ام ولي فكر ميكنم هنوز بخشي از راه نرفته ام
من دچار اندوهي هستم كه فقط كسي مي فهمد كه بداند دلتنگي و دست و پا زدن بيخود يعني چه..
ارسال شده توسط مه تا در 10:32 PM
Today
امروز حوصله انجام هيچ كاري ندارم و فقط فيلم زيباي Eternal Sunshine of the Spotless Mind (درخشش ابدي يك ذهن پاك )
ديدم كه خيلي هم دوست داشتني هست.
ارسال شده توسط مه تا در 9:55 PM |
رفتن ها..
فکر می کنم برای جنگیدن خیلی پیر شده ام. سواره هم نیستم. چقدر طاقت دارم که بایستم و با خودم و همه وجودم بجنگم؟
فکر می کنم چند ماه ، چند روز ، چند هفته ،چند ساعت و چند دقیقه میتوانم بروی خودم و همه وجودم شمشیر بکشم تا نابودش کنم؟
سخت است که برای جنگیدن با خودت نقشه بکشی.. آخرش نمیدانی چه می شود..
از کجا شروع کنم.. از کدام سوی وجودم.. از سرم.. قلبم.. روحم.. از کجا؟؟
ارسال شده توسط مه تا در 12:20 PM |
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
جای یک زخم
دو سال است که می خوام فیلم dogvilleببینم ولی اسم اسن فیلم عین سوهان کشیده میشه به روحم.
ارسال شده توسط مه تا در 7:48 AM |
جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
Before Sunset
امشب یه باره دلم خواست فیلم Before Sunset بیینم.
این فیلم یکی از فیلمای محبوب منه . پر از حرفهایی هست که انگار هزار سال میخواستی بگی شون ولی نمی تونستی..
انگار دلت میخواد بشنوی خاطره چیز خوبی است اگر با گذشته نجنگی...
ارسال شده توسط مه تا در 11:41 AM |

