xmlns:data='http://www.google.com/2005/gml/data' xmlns:expr='http://www.google.com/2005/gml/expr'> از روزها

جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

Chungking Express

امروز فیلم Chungking Express دیدم. فیلمی از سینمای کره و کارگردان 2046 یعنی Won Kar Way که نگاهی متفاوت به عشق داشت.
شاید این نگاه نگاهی است بسیار نردیک و بدون آرمانگرایی به انسان امروز و عشق . در دنیای متفاوت امروز شاید دیگر نتوان عشقی از جنس " عشق " پیدا کرد. شاید دیگر نتوان ریک و الزای دیگری را خلق کرد چرا که دیگر وجود ندارد یا اگر وجود دارد درکش برای انسان امروزی بسیار مشکل است. انسان امروز انسان عشقهای چند دقیقه ای و شبهای فتح قله های ارضا شدن است، انسانی که ظهر فست فود می خورد و با آهنگهای تند رپ خود را تکان میدهد ، انسانی که زبان شراب را نمی داند و لذت مست شدن را در فقط هنگام رانندگی بی محابا در یک بزرگراه حس می کند ! انسان مواد مخدر است و رویا پردازی های مضحکی که او را تا برای ثانیه ای تا عرش بالا می رند و بعد به زمینش می کوبند. این فیلم داستان عشق های شب های مشترک و صبح های هرکسی برود پی کارش است !
داستان تنهایی انسان امروزی ..

کاش کوچه های ما ...



من یه عادت نسبتا عجیب دارم و اون هم این هست که همیشه که از جلو ساختمانهای بلند رد می شم به گلدوناشون خیلی توجه می کنم ! خوشم میاد که کسی مثلا تو طبقه چندم یه آپارتمان چندتا گلدون گذاشته. بعد فکر کردم خب خودم هم این کار بکنم. رفتم چندتا گلدون گرفتم . یکی اش یاس هست و بعضی وقتا که گلهاش باز می شن عطرش پخش میشه و کلی حال آدم جا میاره ! یکی اش هم اسمش نمیدونم و یه فلفل زینتی که عکساش گذاشتم
داشتم فکر میکردم خیلی از چیزها دست دولت نیست به سلیقه خود مردم بستگی داره. مثلا این که ما بجای کیسه های زباله در خونمون باغچه های حتی خیلی کوچک داشته باشیم ؛ یا این که مثل همسایه های اونور دیوار محل ما که تو خانه هاشون کلی ذرق و برق دارن و به قول خودشون همه جا برق می زنه اما آشغاها رو از بالکن پرت می کنن تو کوچه !
کاش ما اشتباهات خودمون که در حق دیگران می کنن ببینیم و به دیگران هم اهمیت بدیم ولذتهای کوچک رو برای هم هدیه بدیم. !
این هم عکس گلدونهای من :)

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

Addicted

این روزها با بحران اینترنت مواجه شدم البته تا حدودی رفع شد!! اینترنت خونه مشکل پیدا کرده بود و اداره هم اتاقم جابجا شده و حسابی از بی نتی پکرم.
حالا حسابی باورم شد که معتادم !!

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

GOD

هوای اینجا خیال خنک شدن ندارد. هنوز صدای بد قلق غرغر کولر آزار دهنده است . امسال نشد پاییز هم ببینم و چقدر دلم برای قدم زدنهای خیابان ولی عصر در یک بعد از ظهر پاییزی تنگ شده است! همه چیز به نوعی به هم ریخته. دلخوشی های کوچکمان هم رنگ باخته و انگار غمهای بزرگ آنقدر بزرگند که دیگر همه جای دلمان پر کرده اند.
اینجای زمین نه باران است و نه پاییز ، بهارش هم با تابستان در هم می آمیزد تا طعمه بادهای تکنولوژی شویم!
چشمهایم می بندم و فکر می کنم به داستانهایی که در باره ایران خوانده ام.. به لطافتی که برایش قصه ها گفته اند.. به این سرزمین عشقهای پاک و اسطوره ای ... آیا این ویرانه سرزمین من است؟
خدایا چه بر سرما آمده که لذات همه چیز حتی طبیعت هم بر ما حرام شده است.. چه شده که باران هم راهش کج میکند.. چه شده که ما را زیر پاکی باران تطهیر نمی کنی ...
خدایا رحم کن.. رحم کن بر این سرزمین پاک که پلیدها روحش را این چنین زخمی کرده اند... خدایا مگر تو این نزدیکیها نیستی ؟

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

Requiem For a Dream

Pieces of dreams
Floating away on
Pieces of dreams
Making love
and
making believe
Shaping our lives from
Pieces of dreams
.............................
This is just a wish

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

!I Hate


داگويل يك شهر نيست! داگويل نماد است. نمادي كه مي تواند هر جايي را توصيف كند.اصلا داگويل يك مكان نيست. داستان يك مكان هم نيست داگويل داستان انسان هاست و داگويل مي تواند نماد ما باشد . داگويل نماد نجابت بيمارگونه و نشانه اي از ضعف بي حد انسان است كه به واسطه آن به سرسپردگي محض تبديل مي شود داگويل نماد پروسه توليد نفرت نابودكننده اي كه با سكوت و رضا و تسليم شروع مي شود و به بي رحمي و كشتار ختم مي شود. نفرتي است كه بذر آن در درون روح انسان كاشته مي شود و چنان ريشه در وجود آدم مي زند كه مي تواند در آتش سوزنده اش همه را خاكستر كند. در داگويل انسان كالا مي شود و كالا مي تواند همه وقت و همه جا مبادله شود. گريس كالايي است كه دست به دست مي شود و هر كس به هر نحوي از ان سود مي جويد . گريس در داگويل نماد انسان كالا شده اي است كه به مرور مي گندد و فاسد مي شود. حاصل اين گنديدگي مرگي است كه دامن همه ميگيرد .در داگويل است كه انسان پي مي برد كه گاهي سگها بر انسانها شرف دارند و انسانهايند كه از حيوانات پست تر مي شوند. در داگويل انسانها در پشت نقابشان خود را بسيار منزه و مقبول جلوه مي دهند . گذشت زمان كم كم نقابها را برافكنده و ذات پليدي از انسان به تصوير كشيده مي شود كه در نوع خود پليدترين است ! داگويل نماد نابودي احساسات و عواطف يك انسان است با نوعي نجابت كثيف در برخورد با مردماني است كه مي توانند حداكثر استفاده از اين خاصيت آدم بكنند و توجيهاتبه ظاهر موجهي هم براي آن داشته باشند. مي توانند از انسان برده اي بسازند و مي توانند كارخانه توليد نفرت شوند. فيلم كه تمام مي شود هي از خودت مي پرسي براستي داگويل كجاي اين كره خاكي است؟ وبه اين نتيجه مي رسي كه داگويل هركجا مي تواند باشد! هركجا مي تواند اين پروسه نفرت بوسيه انسانها طي شود فرقي نميكند كجا آفريقا يا امريكا يا آسيا. فرقي نمي كند آدمهايش با چه زباني حرف بزنند . يك چيز ميان اهالي داگويل مشترك است و آن پليدي ذات انسان است .
آيا ما در همه اين سالها گريس نبوده ايم؟ آيا داگويل از ما موجوداتي متنفر نساخته است؟
نفرتي كه اين روزها در جامعه ما جاري است تداعي كننده داگويل در ذهن بسياري از ماست ..

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

A Short Story

آنها هم با هم دعوا مي كنند . گاهي دعوا يك شبانه روز طول مي كشد. زن ميداند كه مرد هيچ وقت اين دعواها را جدي نمي گيرد وسطش هي خميازه مي كشد !
اما هميشه دعوایشان هم كه مي شود هر كس پشت پنجره خودش نشسته و ميدانند كه نبايد منتظر چيزي غير از اين باشند . آنها تقريبا هيچ وقت قهر نمي كنند چون فايده اي هم ندارد يعني نمي توانند.
زندگيشان نه واقعي است و نه مي تواند باشد و زندگي آنها همين است كه در كابلهاي پيدا و نا پيدايي كه از كف اقيانوس گذشته اند و آسمانها را در نورديده اند جاري است و مي دانند كه هميشه همين خواهد بود!
آنها از هم دلخور هم كه بشوند هيچ وقت چشمهاي همديگر را نمي بينند. هرگز نه بغض هم مي بينند و نه اشكهايي كه در چشمهايشان دودو مي زند و نه مي توانند سر به سينه هم بگذارند تا خالي شوند
آنها هر كدام در دنياي خودشان تنهايند و به آينده اي كه ندارند فكر مي كنند! اين را وقتي كه سالي يكبار چشمهایشان را ببينند درك مي كنند . زن فکر می کند شايد او هم همين را درك مي كند كه وقتي هم كه حضورش واقعي مي شود وقتش هميشه پر از آدمهاي واقعي است كه البته مجبور است ! طفلكي روح خسته ای كه بايد جور همه اينها را بكشد و گلويی كه درد بغض ها هميشه آزارش مي دهند ، قلبی كه زود مي شكند ، دستانی كه هميشه مي لرزند و پاهاي كه به دردي هميشگي عادت دارند و ايستادن را نميتوانند تحمل كنند!
گاهي زن از پشت اين پنجره مي لرزد و از سرمايش گاهي واقعا پاهايش بي حس مي شود . انگار خونش يخ زده باشد ولي او نمي بيند البته بهتر كه نمي بيند آخر ديدن هم ندارد.گاهي حتي به اين هم فكر مي كند كه شايد مرگ من هم پشت همين پنجره مجازي باشد مثل يك اتفاق ساده و كساني هم پشت سر من حرف بزنند كه بدبخت به اينترنت معتاد بود وآخرش هم پشت كامپيوترش جان داد.. زن فکر میکند :كسي چه ميداند.. كسي چه ميداند درد داشتن و در عين حال نداشتن را... كسي چه ميداند زجر بودن و در عين حال نبودن.. من نيستم ولي فكر مي كنم هستم
من ندارم ولي فكر مي كنم دارم،من تمام شده ام ولي فكر ميكنم هنوز بخشي از راه نرفته ام
من دچار اندوهي هستم كه فقط كسي مي فهمد كه بداند دلتنگي و دست و پا زدن بيخود يعني چه..